باد ما را خواهد برد

**

Monday, October 09, 2006

خیلی طولانی شدن نبودنم هی اومدم بنویسم این اینترنت قاطی کرد از بس قاطی کرد منم قاطی کردم و نوشته هام پرید از تو مخم حالا باید یه ریزه سعی کنم تا یادم بیاد هر چند که کار سختی تا یادم بیاد می خواستم بگم چرا زنها تو ایران هواسشون نیست تساوی اینجوری بدست نمیاد چرا هواسشون نیست چیزهایی مهم تراز گرفتن حق طلاق هم وجود داره چرا یادشون نمیاد آموزش دادن به اون زن برای زندگی مثل یه آدم،نه مثل یه مرد مهم تر از تمام حقهایی که خیلی هااصلا نمی دونن چرا باید داشته باشن .........من از دست مردهای این شهر شاکیم ، من از دست مردهای این شهر که تعداد خیلی زیادشون مشکل رفتاری دارن شاکیم اما شکایت من سودی نداره

Monday, July 24, 2006



همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند

Wednesday, June 21, 2006



می خوام برم اینجا

Sunday, June 11, 2006


قدمهامان موازیست
دستهامان چند روز پیش
از راهی دورآمدند
تا یکدیگر را در آغوش کشند

Saturday, June 10, 2006

Tuesday, June 06, 2006

بهار هنوزتمام نشده
دستت حضورش را اعلام می کند
رنگ می گیرم و
نگاهم گیر می کند
و دلت مارپیچ میشود

Thursday, June 01, 2006

تمام اتفاقای ساده دردسر سازن ، حرفهای ساده خودمونی ، اشتباهات ساده کوچک ، نگاههای ساده ، ...... هرچی که توش سادگی هست پشت یه دردسر یه بزرگ هست

Monday, May 29, 2006

دلم دلی می خواهد که حوالی دستانم چرخ بخورد

Sunday, May 28, 2006

دوستم میگه پسرا میرن رو مخ آدم ، من میگم نه آدما می رن رو مخ آدما همه قبل از اینکه جنسیت داشته باشن آدمن
اون یکی دوستم اعتراف میکنه به اینکه فضوله اما جالب که میگه به کار بقیه کار نداره مگه فضولی چیه

Sunday, May 21, 2006

خسته شدم بس که با خودم حرف زدم خسته شم بس مخم پر از رفت و آمد شده
مدتهاست دارم با پاهای خودم راه میرم می دونم که خوبه، می دونم که باید همیشه همین جوری باشه ، اما کاشکی مامانم یا بابام گاهی یه دوچرخه بهم می دادن
من و دنیا باهم قهریم ، من و آسمون بهم نگاه نمی کنیم ، من و ستاره ها شب زود می خوابیم
خیلی سال پیش یه آرزو کردم که امسال بازم تکرار شد
لحظه ها مثل عبور رودخونه همین جوری میرن دیگه هم تکرار نمی شن اما دلم می خواد بشینم

Monday, May 15, 2006

خوب می دونم که الان وقت کار اما دلم می خواد بنویسم ، نوشته هام دیگه قافیه پیدا نمی کنن شعر نمیشن منم مجبورشون نمی کنم ، خوب می دونم که امسال اولین سالی بود که هیچ قاصدکی از هزار قدمیم هم رد نشد خودم هم دنبالشون نگشتم آخه دلتنگ کسی نبودم امسال شاید اولین بهاری بود که اینهمه خالی گذشت
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
همیشه اینو می دونستم که آدما باهم فرق می کنن و من حق ندارم بگم همه مثل همن اما تازگیها یه روز که خیلی عصبانی شدم این حرف رو زدم ، چی میشه که بعضی وقتا آدم بر خلاف اعتقادش حرف می زنه

Wednesday, May 10, 2006

ریختی و رفتی
خندیدی و رفتی
نگاهت عجب سوزاند دل زخمی را
تو ندانسته بودی شب بی تو
رویا ندارد
تو باور نکردی
لانه ای ساخته ای
ویران می شود
اگر نباشی
تو باور نکردی
باور بودنم را

Thursday, May 04, 2006

جیش ، بوس، لالا مدلش عوضش شده جیش ، قرص ، لالا

Monday, May 01, 2006

در شعرهايم
به دنبال شانه هايت می گردم
تا سرشانه هايت راخيس گريه کنم.
در شعرهايم
به دنبال دستانت می گردم
که آتش می گيرند
تا اين شعر را بخوانند.
و به دنبال چشمانت
که از مهتابی آبی می نگرندمرا
و میان دلتنگی و باران
بی قرارند.
باران بهانه است
دلم بی قرار توست
نازنین نظام شهیدی

Thursday, April 27, 2006

خوب می دانم که اینجا ایستگاه آخر نیست
خوب می دانم پرواز پرنده قصه ای تکراریست

Wednesday, April 12, 2006

دوست من باش
دوست من باش
بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو بر روی سبزه ها راه بروم
و با هم کتاب شعری بخوانيم
من - همچون زنی - خوشبخت می شوم که تو را بشنوم
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره منی
چرا فقط سرمه چشمانم را می بينی
و عقلم را نمی بينی
من همچون زمين نيازمند رود گفتگويم
دوست من باش
دوست من باش
من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه, من نمی خواهم که برايم قايق بخری و کاخ ها را هديه ام کنی
نه اين چيزها مرا خوشبخت نمی سازد
خواسته ها و سرگرمی هايم کوچکند...
دلم می خواهدوقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گريه ام می اندازد
صدای تو را از تلفن بشنوم
دوست من باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرين می انگارد
مرا که می بينی حرف بزن
چرا مرد شرقی وقتی که زنی را می بيند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی
زن را مثل يک تکه شيرينی
و جوجه کبوتر می بيند
چرا از درخت قامت زن
سيب می چيند و
به خواب می رود
(سعاد صباح )

Sunday, April 09, 2006

نمی خواهم من و تو ما بشویم
می خواهم من ، من بماند و
تو ، تو

Monday, April 03, 2006

زندگی گیج گیجه مطلق شده ، هستم و نیستم ، بودم و باور ندارم که بودم ، شدم تماشاچی روزای دور، نشستم رو صندلی دست زیر چونه پا رو پا، دارم خودم رو بر انداز می کنم بس که تو تمام لحظه ها جا موندم اینجوری شده، یادش بخیر نیست اصلا ، جا موندن کامل،2 سالمه دارم دنبال سایم
می کنم ، 5 سالم شده بابام به زور می خواد بهم حروف الفبا یاد بده یاد نمی گیرم جریمه میشم که تنهایی بمونم خونه ، 6 سالم شده مدام می رم بالای خر پشته یا که با داداشی از رو پشت بوم می پریم تو بالکن بعدش کلی تعجب که چه جوری تونستیم ، تو همون سنم که صبح جمعه با دوچرخه می رم نون بگیرم زنگ تمام خونه ها رو می زنم و بر می گردم، تمام جمعه ها صبح زود بیدار میشم که با پدر برم حلیم بخرم یه کاسه هم همونجا نوش جان کنم، عروسکامو دوست دارم خیلی زیاد اونقدر که دیگه نمی تونم دوستشون داشته باشم ، من نمی خوام برم مدرسه من نمی خوام مانتو بپوشم اما بعد از دوماه تونستن مجبورم کنن ، از معلم کلاس سوم بیزارم اما بقیه رو دوست دارم دیگه با مدرسه مشکل ندارم اما هنوز هم برام دوست داشتنی نیست ،خونمون رو عوض می کنیم دارم میرم راهنمایی دلی دلی تو خیابونم که یکی جلومو می گیره ازم می پرسه کلاس چندمی بعدش دیگه باید تو خیابون روسری سرم کنم ،دارم میرم شیراز تو فرودگاه جلومون رو می گیرن بعش باید مانتو بپوشم تو مدرسه مدام کیفامون رو می گردن احمقانس اما من تیرکمون دارم تا از پنجره کلاس شیطنت کنم هنوز تو راه پله هایی ایستادم که سیلی زدم تو گوش پسری که جلوی راهم رو گرفته بود،معلم دینی مدام ازم درس می پرسه به مامانم میگه گوش نمی کنه اما بلد خودم هم نمی دونم چرا بلدم، معلم عربی مدام می گه بیا پای تخته نمی خوام دلم می خواد سر جام بشینم برم تو هپروت همه تک شدن نمی دونم
چرا 20 شدم میگن خیلی سخت بود اما اینجوری نبود اصلا ، باهام بد شدن ، معلم حرفه از کلاس بیرونم کرد، شیشه نوشابه تو جامیزی بود که پای یکی گیر کرد به میز و کلاس به گند کشیده شد ، سال اول دبیرستان بازهم دوست ندارم میرم ته کلاس می شینم بازم گوش نمی کنم خیلی خوب بلدم تقلب کنم معلم ورزش از کلاس بیرونم می کنه معلم انشاء رو دوست دارم یه هفته اخراج موقت
می شم بخاطر سر معلم جغرافی که اول دیر و بعدشم زود اومدتو کلاس موشک کاغذی از جلوی چشمش رد و شد یکی ترسید گفت کار این دوتا بود تو حیاط نشستیم صدای پای آب خوندیم اونقدر خوندیم که دیگه ..... معلم مثلثات نیومده فرقی هم نمی کنه دفعه پیش صفر شدم از مدرسه فرار می کنیم می ریم پارک شهر دوست داریم ببینیم اونجا رو، بازم فرار می کنیم می ریم فیلم هبوط ، توی کوچه دارم می دوم که ورقهام از دستم میفتن ،داره بارون میاد ،امتحان نهایی شروع شده کارتمو جا گذاشتم ، سر امتحان جبر قرار می ذاریم هر کی زودتر ورقش رو داد 5/2 می شم هندسه خوبه همه چی خوبه، تو دانشگاه سیگار می کشم ،آقاه مدام میاد دنبالم ،دوست ندارم نمی دونم چرا تموم نمی شه آقاه می خواد ازدواج کنه اما نمی تونه میره بر می گرده آقاه دلش دله اما من دلم دل نیست براش ، آقاه میره از ایران اما بازم بر می گرده اما بازم دلم دل نیست ،نمی دونم الان کجاست، آقاه میاد دنبالم دوست دارم آقاه مهربون اما بداخلاق دوست دارم، یکی می گه عاشق نشی می گم نه اما می شم ، بهش می گم برو می ره، پشیمون میشم، اما آقاه دیگه بر نمی گرده ، آقاه دست انداخت دور کمرم بوسم کرد ، آقاه شد همه چی، همه چی شد آقاه، قاطی میشه، آقاه میره گلام خشک شدن، آدما رو باید پاک کنم گلای خشک شده رو نمی دونم اما چیکار کنم خودم رو تو قاب آقاه می بینم آقاه منو تو قاب خودش میبینه ، میرم کنارش میاد کنارم دیگه فقط عبور مونده ،آقاه برام شعر میگه فردا یادش می ره یعنی فردا اومد و یادش رفت

Thursday, March 23, 2006

الان دیگه نمی دونم چی می خوام بنویسم یه ذره اونور تر از حالا تو ذهنم یه چیزی نوشتم که نشد که از ذهنم بیرون بیاد
من امسال اومدن بهار رو احساس نکردم اصلا من امسال خیلی چیزا رو احساس نمی کنم این معنیش که من بی حس شدم محیط اطرافم خالیه منظور خاصی هم ندارم از چیزی که دارم میگم
اسم من کم رنگ است و
قدمهایم سنگین
باد این روزها قصه ی تازه ای برایمان نمی گوید
امسال هیچ قاصدکی را دنبال نخواهم کرد
دنبال هیچ دلی برای دلتنگی نمیگردم
هرچند که از بر شده ام آواز :
برای زیستن دو قلب لازم است را
.......
شرمنده مامانم طبق معمول ذهنم رو آشفته کرد به منچه که گنجشکه اومده تو اتاق گور باباش

Monday, March 20, 2006

خوشحال نیستم از اینکه یه چیزایی از یه آدمایی تودلم مونده که دلم می خواد تلافی بشه دوتا زن تو زندگیم بدجوری جر زدن یکیشون یه خانوم مترجم بود که مثلا" تحصیل کرده و فهمیده بود اون یکی یه زن معمولی از جفتشون می تونم بگم متنفرم و این حس آزارم میده اما اینجوری هست سعی کردم ببخشمشون اما نشد نشد که بگذرم ازبازی بدی که کردن ،اگه نتونستم بگذرم بخاطر این نبود که باعث شدن مسیر زندگیم عوض بشه ، خیلی بد که خیلی وقتا این حس باهام که دنیا باید تلافی کنه دلم می خواد یه روز خیلی دور بشنوم و آروم شم ******************************************************************
*******************************
بازی را در نیمه راه رها کن اما جر نزن
کوچکتر از آنم که باور کنم
می شود خیره به چشمی دروغ گفت